اینجا اسایشگاه جانبازان اعصاب و روان "صدر " است .
یکی از جانبازان خیلی آهسته می گوید: عراقیها در اتاق انتهای راهرو کمین کرده اند!دیگری همیشه چشمش به آسمان است.و ناگهان فریاد می زند وروی زمین می افتد و خیز می رود می گویند همیشه منتظر جنگنده های عراقی است.
اینجا آسایشگاه اعصاب و روان سعادت آباد است . علی هنوز منتظر ریحانه است و به ما میگوید: دفعه بعدی که آمدیم ملاقات یک دست کت و شلوار هم برایش ببریم ...می گوید این لباسهای آبی را دوست ندارد . بخصوص وقتی میخواهد با ریحانه روبرو شود.
می گویند ریحانه اش سالهاست که دیگر به ملاقاتش نمی آید.
فریاد می زند و جملات مبهمی را به زبان می آورد . آنها که فرمانده را از نزدیک می شناسند می گویند یک گردان بود و یک حاج محسن. می گویند عراقی ها برای سرش جایزه گذاشته بودند.
اینجا اسایشگاه اعصاب و روان است و حالا فرمانده را به زور تزریق مسکن آرام کرده اند . گاهی هم مجبور می شوند دست و پاهایش را به تخت ببندند .میگویند چاره ای نیست اگر این کار را نکنیم به خودشان و دیگران لطمه می زنند.
حالا ساعتی گذشته و فرمانده سابق مثل بچه ها روی تختش نشسته و تو را نگاه می کند . نگاهش مثل نگاه شیر بی یال و دمی است که در قفس نگهداریش میکنند
داروهای مسکن کارخود را کرده اند... شیر را از نفس انداخته اند
اما نه! می گویند موج انفجار این کار را کرده است...
خیلی ها بودند که حس و حالشان غریب بود...
دختری بود که به میل خود با یک جانباز اعصاب و روان ازدواج کرده بود . حالا سالها گذشته و آنها صاحب سه فرزند هستند.
دختر کوچکشان مادرزاد مشکل تنفسی دارد. از جلوی ما که می دود خس خس کردنش را می شنوم. پدرش شیمیایی و قطع نخاع از گردن است. سالها می گذرد... مادرش زنی است با صورتی پرچین و چروک!
میدانی قطع نخاع از گزدن یعنی چه؟؟؟
همسر یکی دیگر از جانبازان می گوید: حتی برای لحظه ای نمی توانم تنهایش بگذارم .اگر فقط یک قطره اب در گلویش بچکد و کسی نباشد کمکش کند خفه می شود.به همین سادگی! سالهاست که زادگاهم را ندیده ام و مادر و پدرم را هم فقط زمانی دیده ام که آنها به تهران آمده اند . یا من یا یکی از بچه ها باید همیشه در کنارپدرشان باشیم. چند وقت پیش برای ساعتی از منزل خارج شدم . وقتی برگشتم بوی عجیبی می آمد .داخل اتاق که شدم دیدم پایش روی بخاری افتاده و توان بلند کردن آن را نداشته......
بغضی در گلویم گیر کرده و قصد شکستن هم ندارد.....